تبليغاتX
▪•●چیـــزی به نام زنــــــدگی●•▪·
با کليک روي ستاره يک امتياز به اين مطب بده
یک مینی پیتزا خریدم و خوردم

همچین هم ذوق و طعم متفاوت و هنری نداشت

قهوه ترک شیرین بیشتر می ارزید تا این!

این مردم هم از چه چیزهای مینی ای لذت می برند ها...؟!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:17  توسط طلایه | 
با کليک روي ستاره يک امتياز به اين مطب بده
روزي از همين روزها
عروس آبها خواهم شد تا تنم را غرق در خود ببرد به بي انتها به بي مرزترين يکي شدن
روزي از همين روزها
عروس آسمان خواهم شد تا گرماي خورشيد را دستانم هديه اي باشد تا برايش در دامنم ستاره بريزم و در آغوش ماه غنودن را بياموزم
روزي از همين روزها
عروس بادها خواهم شد تا طرد شوم از اين من هميشه بي قرار
روزي از همين روزها
عروس شعر خواهم شد تا خسته شود از سرودنم و من برايش غزل عاشقانه از رگهاي تنم بگيرم
روزي از همين روزها
عروس پودهاي قالي خواهم شد که مرا ببافد به تارهاي خود و مسلوب شوم به ديوار


و روزي از همين روزها
عروس صدايت خواهم شد...

 

خاکستری ها همیشه خنثی هستند بود و نبودشان هیچ فرقی نمی کند به خاکستری ها دچار نشو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:32  توسط طلایه | 
با کليک روي ستاره يک امتياز به اين مطب بده
خوش آمدی به این دنیا ـــــــــ مقدس من

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:53  توسط طلایه | 
با کليک روي ستاره يک امتياز به اين مطب بده
I say:ممنوع!

اين روزا ديگه,دستام پاک پاکه
نه واسه خاطر اينکه زياد مي شورمشون که از آنفولانزاي
H1N1
(همون
A
خودمون)
جلوگيري کنما,نه!واسه اينه که چرکاي کف دستام و دادم,باهاشون کلي کتاب و خرت وپرت خريدم
تازه نصف کتابهايي رو که مي خواستم تقريبا"تو هيچ گورستوني نتونستم پيدا کنم
اين شهر خراب شده که توش دارم علم جويي مي کنم به مفت نمي ارزه چون امکاناتش درحد ليگ برتره!شهر
گوگولمگوليه خودمم که باز خدا بابا,نه نه شو واسش نگه داره يه چيزايي توش پيدا مي شه ولي نه اونجوري که بايد و من مي خوام
حالا دستام هيچي
جيبابم واي واي جيبامو بگو
يکيشون که کک آ دارن توش جامجهاني فوتبال دستي برگذار مي کنن
اون يکي شونم عنکبوتا دارن, تار و کاسه کوزشونو جمع مي کنن برن يه جا ديگه که کارو بارشون سکه باشه
ولي بي خيال بابا,ملت تو جنوب و شمال و شرق و غربه آفريقاي جنوبي دارن از گرسنگي تلف مي شن اون وقت من دارم چرک کف دستامو مي دم که باهاشون کتاب بخرم بعدشم بحث کارشناسي راجعبشون تو وبلاگم راه بندازم
حالا شايد بعدا"يه فکر اساسي واسه اون بدبخت ,بيچاره ها ام که تو جنوب و شمال و شرق و غربه آفريقاي جنوبي دارن از گرسنگي تلف مي شن کردم
مثلا" يه چند تا از کتابهاي جلد قشنگو که نويسنده هاشونشونم سرشون به تنشون مي ارزه(البته بعد خوندن)رو واسشون پست کنم
که اگه بازم گرسنه شون شد باهاشون ساندويچ درست کنن,بخورن که لااقل اين علم اندوزي ما اين سر دنيا يه کمک به جامعه اي غير جامعه ي گل و بلبل اين ور دنيا کرده باشه
.................................................................
پ ن:سلام پ-گاه,دلم تنگ شده برات,چرا اينقدر دپ شدي,يا حالا بودي !هستي؟,خب چرا خواهي بود ديگه پس؟نباش,واگير داري!نکن اين کارارو با خودت,رفيق دور
راستي باباي استاد غين -ر-خ(استاد فيلسوف,استاد محبوبت اينجا)فوت کرده!واسه همين اين جلسه نيومد کلاس,خبر جديد مخابره شده از خراب شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:16  توسط طلایه | 
با کليک روي ستاره يک امتياز به اين مطب بده
به این داستان توجه کنید
__________
دو دوست قديمي,از ميان يک راه جنگلي به سفر مي رفتند که ناگهان يک خرس بزرگ با غرشي ترسناک,از ميان درختان پيدا شد.هر دو نفر
از ترس پا به فرار گذاشتند در حالي که فرياد مي زدند:کمک کمک
مردي که لاغر بود به سرعت از درختي بالا رفت و خود را نجات داد.اما دوستش نتوانتست,زيرا او بسيار چاق و سنگين بود
مرد چاق خواهش کنان به دوستش گفت:دستت را به من بده و مرا بالا بکش,زود باش!مرد لاغر گفت:نه من اگر به شخص چاقي مثل تو کمک کنم,خودم هم,پايين خواهم افتاد,خرس به زودي مرا خواهد خورد
مرد لاغر باز هم بالاتر رفت,ديگر دير شده بود و خرس به مرد چاق نزديک شد و همانطور که دهانش باز و بسته مي شد,خرخر مي کرد
مرد چاق از ترس,دمر روي زمين افتاد و از خدا کمک خواست.پيش خود گفت:من شنيده ام که خرس با آدمهاي مرده کاري ندارد,من وانمود مي کنم که مرده ام
او بي حرکت باقي ماند,مانند يک مرده,خرس با پوزه اش به او ماليد و او را با بيني گندهاش بو کرد.خرس که گويا
سير شده بود برگشت و راه جنگل را پيش گرفت,او از خوردن مرد صرف نظر کرد
مرد لاغر ايين آمد و به دوستش گفت:تو مرد خوش شانسي هستي که چنين مفت جان بدر بردي!اما نمي دانم خرس وقتي دهانش را
نزديک آورد,در گوش تو چه گفت؟
.-خرس به من گفت در آينده با شخصي که فقط به خودش فکر مي کند دوست نشو,با کسي سفر کن که وقتي تو محتاج هستي با تو باشد,اين يک دوست واقعي است
مردچاق اين را گفت و به تنهايي به سفرش را ادامه داد
پايان(نام داستان رفيق نيمه راه,از سري داستانهاي کودکان<ترجمه:زينب زماني)بد نيست آدم گاهي اوقات کتابهاي بچگي شو يه مروري بکنه
________________________________
پ ن:دنبال عيبهاي دوستانت نگرد,چون هيچکس بي عيب نيست   از امام صادق ع
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:20  توسط طلایه |