![]() |
![]() |
|
|
یک مینی پیتزا خریدم و خوردم
همچین هم ذوق و طعم متفاوت و هنری نداشت قهوه ترک شیرین بیشتر می ارزید تا این! این مردم هم از چه چیزهای مینی ای لذت می برند ها...؟! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:17 توسط طلایه |
|
|
روزي از همين روزها
عروس آبها خواهم شد تا تنم را غرق در خود ببرد به بي انتها به بي مرزترين يکي شدن روزي از همين روزها عروس آسمان خواهم شد تا گرماي خورشيد را دستانم هديه اي باشد تا برايش در دامنم ستاره بريزم و در آغوش ماه غنودن را بياموزم روزي از همين روزها عروس بادها خواهم شد تا طرد شوم از اين من هميشه بي قرار روزي از همين روزها عروس شعر خواهم شد تا خسته شود از سرودنم و من برايش غزل عاشقانه از رگهاي تنم بگيرم روزي از همين روزها عروس پودهاي قالي خواهم شد که مرا ببافد به تارهاي خود و مسلوب شوم به ديوار
خاکستری ها همیشه خنثی هستند بود و نبودشان هیچ فرقی نمی کند به خاکستری ها دچار نشو! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:32 توسط طلایه |
|
|
خوش آمدی به این دنیا ـــــــــ مقدس من
تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:53 توسط طلایه |
|
اين روزا ديگه,دستام پاک پاکه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:16 توسط طلایه |
|
|
به این داستان توجه کنید
__________ دو دوست قديمي,از ميان يک راه جنگلي به سفر مي رفتند که ناگهان يک خرس بزرگ با غرشي ترسناک,از ميان درختان پيدا شد.هر دو نفر از ترس پا به فرار گذاشتند در حالي که فرياد مي زدند:کمک کمک مردي که لاغر بود به سرعت از درختي بالا رفت و خود را نجات داد.اما دوستش نتوانتست,زيرا او بسيار چاق و سنگين بود مرد چاق خواهش کنان به دوستش گفت:دستت را به من بده و مرا بالا بکش,زود باش!مرد لاغر گفت:نه من اگر به شخص چاقي مثل تو کمک کنم,خودم هم,پايين خواهم افتاد,خرس به زودي مرا خواهد خورد مرد لاغر باز هم بالاتر رفت,ديگر دير شده بود و خرس به مرد چاق نزديک شد و همانطور که دهانش باز و بسته مي شد,خرخر مي کرد مرد چاق از ترس,دمر روي زمين افتاد و از خدا کمک خواست.پيش خود گفت:من شنيده ام که خرس با آدمهاي مرده کاري ندارد,من وانمود مي کنم که مرده ام او بي حرکت باقي ماند,مانند يک مرده,خرس با پوزه اش به او ماليد و او را با بيني گندهاش بو کرد.خرس که گويا سير شده بود برگشت و راه جنگل را پيش گرفت,او از خوردن مرد صرف نظر کرد مرد لاغر ايين آمد و به دوستش گفت:تو مرد خوش شانسي هستي که چنين مفت جان بدر بردي!اما نمي دانم خرس وقتي دهانش را نزديک آورد,در گوش تو چه گفت؟.-خرس به من گفت در آينده با شخصي که فقط به خودش فکر مي کند دوست نشو,با کسي سفر کن که وقتي تو محتاج هستي با تو باشد,اين يک دوست واقعي است مردچاق اين را گفت و به تنهايي به سفرش را ادامه داد پايان(نام داستان رفيق نيمه راه,از سري داستانهاي کودکان<ترجمه:زينب زماني)بد نيست آدم گاهي اوقات کتابهاي بچگي شو يه مروري بکنه ________________________________ پ ن:دنبال عيبهاي دوستانت نگرد,چون هيچکس بي عيب نيست از امام صادق ع |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:20 توسط طلایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
ماهیت:موجود زنده(که نفس هم می کشد)
اسم و رسم:طلایه(نام فامیل هم آنها که باید می دانند!) گرایش های هنری:شعر.تئاتر.موسیقی(از نوع تیمور لنگی اش=دست و پا شکسته) دیگر اینکه فکر می کنم یعنی هستم(من هستم نه فیلسوف صاحب جمله) و زیبا هم سخت است(کانت) |
| پیوندهای روزانه |
|
ساحل تنهایی آرشیو پیوندهای روزانه |