▪•●چیـــزی به نام زنــــــدگی●•▪·
از همان روزی که دست حضرتِ «قابیل» فریدون مشیری. salam talaye joOnam tavaloOdet moObarak kasi joz khOodet nist ke behet tabrik bege?!!!naa??nabOod! ? قطعه ی گمشده تنها نشسته بود... منتظر کسی بود که بیاید و او را با خودش ببرد. بعضی ها با او جور می شدند... اما نمی تونستند قل بخورند. بعضی ها می تونستند قل بخورند اما با او جور نبودند. یکی چیزی از جور درآمدن نمی دونست. و دیگری اصلاً چیزی نمی دونست... یکی خیلی نازک بود................ و ترکید...... یکی او را روی چهارپایه گذاشت........... و پی کارش رفت. بعضی ها هم، خیلی قطعه گم شده داشتند. بعضی لبریز از قطعه بودند...... پرِ پر ! .... بعضی ها خیلی نکته سنج بودند. بعضی ها آنقدر در عالم خودشان غرق بودند که بدون توجه به او، از کنارش می گذشتند. سعی کرد خودش را جذابتر نشان دهد.................. اما فایده ای نداشت.... آخر سر یکی آمد که با او کاملاً جور بود. اما ناگهان......... قطعه ی گمشده رشد کرد.... ! و باز هم رشد کرد.... - « فکر نمیکردم تو رشد میکنی » قطعه گمشده گفت :« خودم هم نمی دانستم ! » - « من بدنبال قطعه ی گمشده ی خودم میگردم، یکی که بزرگ نشود...... خداحافظ...» .... .... .... تا یکروز که یکی آمد که با همه فرق داشت. قطعه ی گمشده پرسید :« از من چه می خواهی ؟» - « هیچ چیز. » - « از من چه انتظاری داری ؟» - « هیچ. » - « اصلاً تو کی هستی ؟ » دایره بزرگ گفت :« من دایره بزرگ هستم.» قطعه گفت :« فکر کنم تو همانی که مدتهاست بدنبالش میگردم. شاید من گمشده ی تو باشم.» دایره گفت :« اما من قطعه ی گمشده ای ندارم. اصلاً جایی ندارم که تو با آن جور شوی. » قطعه ی گمشده گفت :« چه بد ! .... ای کاش می توانستم با تو قل بخورم....» دایره ی بزرگ گفت :« نمی توانی با من قل بخوری. اما شاید بتوانی خودت به تنهایی قل بخوری. » - « تنهایی ؟؟؟.... قطعه ی گمشده که تنهایی نمی تواند قل بخورد. » دایره ی بزرگ پرسید :« تا حالا سعی کرده ای ؟» قطعه ی گمشده گفت :« اما من گوشه های تیزی دارم. اصلاً برای قل خوردن ساخته نشده ام.» دایره بزرگ گفت :« گوشه ها ساییده می شوند و شکلها تغییر میکنند. دیگر باید بروم خداحافظ.... شاید باز هم همدیگر را ببینیم......» و قل خورد و رفت.... قطعه ی گمشده باز هم تنها شد.... مدتها یکجا نشست.... بعد..... آهسته، آهسته.... از یکطرف خود را بالا کشید...... تالاپ ! دوباره خود را بالا کشید.... باز هم افتاد..... همینطور به جلو رفت.... بلند شد، افتاد.... بلند شد، افتاد.... تا گوشه هایش شروع کردند به ساییده شدن........................... و کم کم شکلش عوض شد..... حالا بجای اینکه تالاپی بیفتد، تلپی میفتاد... بجای اینکه بالا پایین بپرد، جست و خیز می کرد... و بعد بجای جست و خیز کردن، قل می خورد......... می رفت.... اما نمی دانست به کجا... اهمیتی هم نمی داد...... همینطور قل می خورد..... اثری از شل سیلور استاین
گشت آلوده به خون حضرتِ «هابیل»
از همان روزی که فرزندانِ «آدم»
صدر پیغامآورانِ حضرتِ باریتعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که «یوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون «دیوار چین» را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت.
قرن ما
روزگار مرگِ انسانیت است
سینۀ دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است
صحبت از «موسی» و «عیسی» و «محمد» نابجاست
قرن «موسی چمبه»هاست
من که از پژمردنِ یک شاخه گل
از نگاهِ ساکتِ یک کودکِ بیمار
از فغانِ یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردنِ یک برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میکنند
دست خونآلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جانِ انسان میکنند
صحبت از پژمردنِ یک برگ نیست
فرض کن مرگِ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگِ محبت، مرگِ عشق
گفتگو از مرگِ انسانیت است.
از مجموعۀ «بهار را باور کن»
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.com |








